خرید بک لینک
۰. پیکوفایل همچنان مشکل داره و عکس آپلود نمیکنه. ۱. چند شب پیش در سکوت و آرامش، غرق در بحر تفکر یه گوشه نشسته بودم پروپوزالمو که معادل فارسیش میشه «پیشنهاده» به منصهٔ ظهور میرسوندم و متوجه نشتی لولهٔ آب آشپزخونه نبودم. وقتی شستم خبردار شد که سیل در حال پیشرَوی به سمت من و پروپوزالم بود. با این پرسش که «مگه ترکیدن لوله غول مرحلهٔ آخر چالشهای خونهمجردی نبود؟ پس این چرا تو مرحلهٔ مقدماتی به مصافم اومده؟» فرشو لوله کردم و درپوش چاهکو برداشتم و آبو هدایت کردم پایین. در مورد منشأ قضیه فرضیهسازی کردم و طی کشیدم و تعمیرکار خبر کردم بیاد نجاتم بده. در واقع خانواده رو خبر کردم و برادرم از تبریز زنگ زد به همسایهٔ طبقهٔ بالایی و اون تعمیرکار خبر کرد که بیاد نجاتم بده. اومد و تو اون بُحبوحه که همیشه هم با املاش مشکل داشتم و هر سری باید گوگل کنم ببینم با کدوم ح نوشته میشه و اتفاقاً جزو سؤالات آزمون استخدامی هم بود و بلدش نبودم، همینجوری که داشتم انبردست میدادم دست تعمیرکار، از اونور فایل پروپوزالو برای استاد راهنما و مشاورم آپلود میکردم. ۲. این برند که موضوع رسالهمه برگرفته از واژهای بهمعنای سوزاندن و داغ کردنه. این واژه به علامتگذاری حیوانات توسط مالکان برای شناسایی و تمایز آنها اطلاق میشده. انجمن بازاریابی امریکا اینجوری تعریفش کرده که عبارت است از: نام، «اصطلاح»، علامت، نماد، طرح و یا ترکیبی از آنها که برای شناسایی محصولات و خدمات فروشنده و یا گروهی از فروشندگان بهکار میرود و در محیط رقابتی نسبت به رقبا تمایز ایجاد میکند. نمیدونم هم رو چه حسابی بهش گفته «اصطلاح». باید بیشتر در موردش فکر کنم. خلاصه، این نام تجاری، نشانِ ویژه و منحصربهفردی است که پدیدهای را از پدیده

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1402 ساعت: 17:33

۱. حدسم درست بود و قادا، واژهٔ دخیل از زبان عربیه که یه تغییر آوایی کوچیک درش رخ داده و شده قادا، به همون معنای قضا و قدر و خطر و بلا. توضیح بیشتر: قادا آلماخ در زبان ترکی برای قربون صدقه رفتن بهکار میره. قادا بهمعنی خطر و بلا و آلماخ هم بهمعنی گرفتنه. معادل با درد و بلات به جونم، قربونت برم. تو ترکیباتی مثل قادالی (پربلا) هم بهکار رفته این واژه. بیشتر، سنوسالدارها و گویشوران شهرستانهای دیگه میگن. تو تبریز از همسنوسالهام (حداقل از دخترها) نشنیدم ولی تو خوابگاه یه بار از یکی از دانشجوهای اهل خوی شنیدم که تو تعارفها و تشکرهاش بهجای «قربان شما» استفاده میکرد این عبارتو. یه بار وقتی از یکی از دوستان کردزبانم جملهٔ قَضات له گیان رو شنیدم شک کردم که نکنه این قادای ما هم همون قضاییه که اینا میگن. ۲. آبگرمکن ارورِ E02 میداد. تعمیرکار اومده بود ببینه چشه. گفت دودکش نباید انقدر دراز باشه. یه مبدل هم توش بود اونو جرمگیری کرد و منم با دقت داشتم نگاه میکردم ببینم چی به چیه. گفتم دما رو هم شونزده نشون میده در حالی که آب، داغه. گفت اشتباهی لولۀ آب سردو به سنسور یا دماسنج وصل کردهن. درستش کرد اونم. دو نفر بودن؛ با پسر همسایه میشدن سهتا. براشون شربت آلبالو درست کردم. فکر کنم از این قاشقای کوچیک دراز برای هم زدن شربت نداریم. یا من پیدا نکردم. تو لیوان کمارتفاع ریختم و قاشق چایخوری گذاشتم توش.  یادی هم کنیم از آهنگِ نگو نمیامِ هایده. اونجا که میگه کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی. تعمیرکار میگفت دوتا تخم گذاشته و حواسش بود آسیب نبینن و خونهش خراب نشه. ۳. کاش بودی و اینم میدیدی: ۴. کاش آبگوشت و پنکیکهامم میدیدی: ۵. حتی اینو: 

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1402 ساعت: 17:33

یک. شهریور قراره مدرسۀ تابستانه برگزار کنیم تو دانشگاه اصفهان. اسمش مدرسهست ولی محتواش دانشگاهیه و مقاله و سخنرانی ارائه میشه. چند روزم طول میکشه. اطلاعیهشو که منتشر کردم دوستای اصفهانیم گفتن هر موقع اومدی خبر بده همو ببینیم. گفتم خودم نمیتونم بیام و صرفاً دارم اطلاعرسانی میکنم بقیه برن. گفتم دفاع پروپوزالم همون روزاست و آه کشیدم که نمیتونم برم.  دو. دیروز مامان و بعدشم بابا زنگ زده بودن که اربعین میای بریم کربلا؟ بازم قرار نیست پیاده بریم و میریم خونۀ یکی از دوستان. همون دوستی که عروسش کنکور تجربی داره و میخواد پزشک بشه. گفتم دفاع پروپوزالم سیزدهمه و نمیتونم بیام. آه عمیقتری کشیدم. سه. من بازم دارم ماستو میریزم تو قیمه. به این صورت که تصمیم گرفتم تو مدل ساختار معنایی رسالهم از گرافهای ریاضی هوش مصنوعی استفاده کنم و استاد راهنمام هم قبول کرده. تلفیق بازاریابی و زبانشناسی بس نبود، حالا ریاضی و کامپیوترم بهش اضافه کردم. چهار. همیشه موقع شروع آزمونها (چه کنکور چه استخدامی چه هر چی) یکی با بلندگو میگه با نام و یاد خدا و با صلوات به روح رهبر انقلاب، امام راحل، امام خمینی، سؤالات رو بردارید و شروع کنید. تو این ده پونزده سالی که حداقل تو ده پونزدهتا کنکور ارشد و دکتری و استخدامی شرکت کردم بهوضوح متوجه بودم که صدای صلواتها آرومتر میشه. تو آزمون قبلی که رسماً هیشکی صداش درنیومد. این سری خانومه گفت با نام و یاد خدا و با صلوات شروع کنید. نگفت برای کی و این بار صدای ضعیفی درومد در مقایسه با آزمونهای قبلی. پنج. پنجشنبه محل آزمون استخدامیِ آموزش و پرورش، شریف بود. اونجا پنجتا در داره و من از درِ متروی شریف رفتم. نگهبان گفت دور بزن از درِ مسجد (بعد از درِ آزادی)

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1402 ساعت: 16:53

به سمت گودال از  خیمه دویدم من شِمر جلوتر بود  دیر رسیدم من سر تو دعوا بود  ناله کشیدم من سر تو رو بردن  دیر رسیدم من یه گوشهٔ گودال  مادرو دیدم من که رفته بود از حال  دیر رسیدم من سلام بر آن سرهاى جداشدهازبدن سلام بر آن سرهاىِ بالارفتهبرنیزهها ۰۲/۰۵/۰۶ دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:33

یک. این چند روز، هم نگار تنها بود هم من. دعوتم کرد خونهشون. شب هشتم محرم، شریف قرار گذاشتیم و بعد از مراسم و عزاداری اسنپ گرفتیم رفتیم خونۀ اونا. رنگ ماشین اسنپ اطلسی بود و ما نمیدونستیم اطلسی چه رنگی میشه. دو. روز تاسوعا برای ناهار نرگسم دعوت کرد. بنده با مشاهدۀ دستپخت و خانهداری نگار بسی بسیار به آیندۀ خودم امیدوار شدم :دی من و نگار در سطح مبتدی هستیم ولی نرگس دستپختش خیلی خوبه. عالیه در واقع. هر بار که رفتیم خونۀ نرگس شگفتزدهمون کرده، بس که کدبانو و باسلیقهست و از هر انگشتش یه هنر میریزه :| سه. نرگس آش همسایهشونو آورده بود. ولی هیشکی برامون شلهزرد نیاورد. امروز باید دستبهکار شم خودم شلهزرد درست کنم. چهار. من وقتی با نگارم یا در حال حرف زدنم یا در حال شنیدن. رکورد قبلیمون یه صبح تا عصر بیوقفه حرف زدن بود. الان فهمیدم ما هر چند روز که باهم باشیم حرف برای زدن داریم و حرفامون تموم نمیشه. البته اون سالهایی که هماتاقی بودیم (سیزده سال پیش!) هم وضعیت همین بود ولی نه با این میزان صمیمیت. راجع به هر چی هم میخواستم حرف بزنم نرگس تو وبلاگم در مورد اون چیز خونده بود. ولی جزئیاتی که نرگس و نگار میدونن رو شما نمیدونید. یه چیزایی هم دونستن که شما هنوز نمیدونین و جزو کلیدواژههامه که بعداً در موردشون بنویسم. پنج. مریم پنجشنبه داره میره. حداقل تا یه مدت تو دورهمیامون نیست و دلمون براش تنگ میشه. امیدوارم مثل همۀ اونایی که گفتن برمیگردیم و برنگشتن نباشه و این یکی برگرده. شش. تو مراسم هیئت شریف، زهرا و مطهره رو هم دیدیم. این دوتا تا ما دوتا رو شوهر ندن آروم نمیگیگیرن! یه خانومه تو مراسم هی دوروبر من و نگار میچرخید و بررسیمون میکرد. یه بار اومد

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:33

دیروز رفتم خونهشون آش پشتپاشو خوردم و راهی بلاد کفرش کردیم برای گذروندن دورهٔ پسادکترا که بره با موفقیتهای بیشتری برگرده.  و به همین مناسبت دوست دارم اولین خاطرهای که ازش تو خاطرم مونده رو اینجا ثبت و ضبط کنم. دوم یا سوم دبیرستان، یه سؤال مثلثاتی از کتابی که حل و پاسخنامه نداشت پیدا کرده بودم که خودم نتونسته بودم حلش کنم. نشونِ همکلاسیام (بچههای کلاس ریاضی۲) داده بودم و اونها هم ایدهای به ذهنشون نرسیده بود. سؤال امتحان یا تمرین و تکلیف هم نبود که اجباری در حلش باشه. چند روزی ذهن خودم و دوستام درگیرش بود. نمیدونم هم چرا از معلمها نمیپرسیدم. شاید هم پرسیده بودیم و بلد نبودن (که البته احتمالش ضعیفه). رها نمیکردم اون مسئله رو. هر روز بهش فکر میکردم و هنوز هم اگر معمایی چیزی ببینم، تا وقتی حلش نکنم آروم نمیگیرم (یا به قولی آروم نمیگیگیرم!). تا اینکه یکی از بچههای کلاسمون گفت برو کلاس ریاضی۱ از مریم بپرس؛ شاید اون بتونه حلش کنه. به چهره نمیشناختم. وارد کلاسشون که شدم از بقیه پرسیدم مریم کدومه و نشونم دادن. ردیف آخر نشسته بود. یا بهتناسب قدش جاش اونجا بود یا اتفاقی در صف آخر مجلس! نشسته بود. سؤالو گذاشتم جلوش، خودمو معرفی کردم و گفتم از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود. پرسیدم میدونی چجوری حل میشه؟ یه کم فکر کرد و چند خطی نوشت و پاک کرد و نوشت و بالاخره به جواب رسید. یکی دو سال بعد، همدانشکدهای و همرشته بودیم باهم تو شریف. پ.ن۱: برای مهمونی مقنعه نمیپوشن اصولاً. دیروز مستقیم از دانشگاه و جلسهٔ امتحان رفتم دیدنش و فرصت تغییر نبود. پ.ن۲: تا دیروز تعداد دوستان صمیمی ساکن ایرانم به تعداد انگشتان دستم بود و از امروز به کمتر از تعداد انگشتان یک دست میرسه. هر س

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:33

۱. تو آسمونا دنبال دکتر امیرشاهی میگشتم، دیروز اتفاقی تو فرهنگستان تو جلسۀ تصویب واژههای مرتبط با برندها و بازاریابی دیدمشون. ایشون هیئتعلمی دانشکدۀ مدیریت و اقتصاد و بازاریابی دانشگاهمون بودن و بازنشسته شدن چند ساله. برای رسالۀ دکتریم میخواستم ازشون مشورت بگیرم که متوجه شدم خارج از کشورن. جمعه تو لینکدین پیداشون کردم و دنبال کردم. تو جلسۀ واژهگزینی فرهنگستان با یکی از کارمندا که همدانشگاهیمم بود داشتم راجع به موضوع رسالهم حرف میزدم که گفت با دکتر فلانی هم راجع به کارت حرف میزدم و دیشبم که تو لینکدین دنبالش کردی. تعجب کردم که از کجا میدونه این موضوع رو. یه استادی پیشش نشسته بود. گفت ایشون دکتر فلانیه. شوکه شدم. انتظارشو نداشتم واقعاً. سلام و احوالپرسی کردیم و منو از عکس لینکدینم شناختن و گفتن اتفاقاً در مورد موضوع رسالهت با خانم فلانی صحبت میکردیم و جالب و جدیده. ولی به قیافهت نمیخوره دانشجوی دکتری باشی. یه مقالۀ خوب هم معرفی کردن بهم. و حضور ایشون در فرهنگستان شاهدیست بر این ادعا که تیم واژهگزینی برای معادلهایی که میگزیند، از متخصصان کمک میگیرد. ۲. بعد از اون افتخار قبلی (دیدنِ کارت ملی پدربزرگ مادری نوۀ پسری مقام معظم رهبری :دی)، دیروزم افتخار اینو داشتم که گوشیشو بگیرم و با شیریت براش دهخدا و معین بفرستم. ماجرا اینجوری شروع شد که یه شرکتی یه اسمی برای خودش انتخاب کرده بود که شبیه کلمات انگلیسی بود. توجیهشم این بود که این کلمه در زبان عربی فلان معنی رو میده. فرهنگستان هم اینجوری نیست که اگه فلان کلمه عربی باشه مجوز بده. مثلاً یادمه ماذی و رایِز رو رد کردن، هر چند که در زبان عربی معنی داشتن. ولی چون تو فارسی کاربرد ندارن رد شدن. تو اتاقشون دهخدای چندجلدی

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:08

نکتهٔ اول: یه سایتی هست به نشانی https://wiki.apll.ir که مصوبات فرهنگستان اونجاست. یه سایت دیگه هم هست به نشانی http://vajeyar.apll.ir/ که مصوبات فرهنگستان اونجا هم هست. یه بنده خدایی هم هست به اسم دُردانه که سابقاً شباهنگ بوده و فایل اکسل و پیدیاف و نسخۀ چاپی هفده جلد مصوباتو داره و هر موقع ازش بپرسید معادل مصوب فلان چیز چیه، چک میکنه و میگه بهتون. نکتهٔ دوم: دشتان تو دفتر پنجم مصوباته. تو بخش پزشکی، و نه عمومی. نکتهٔ سوم: وقتی یه واژه تو جلد پنجم مصوباته، ینی تاریخ تصویبش قبل از سال هشتادوهفت بوده و سال هشتادوهفت منتشر شده. نکتهٔ چهارم: فرهنگستان یه نهاد زیر نظر ریاست جمهوریه و هر سال رئیسجمهور وقت تأیید میکنه مصوباتش رو. اظهارنظر نمیکنه ها. فقط امضا و تأیید میکنه. سؤال خیلیا: اگر دشتان مربوط به سال هشتادوهفته، پس قضیهٔ اون نامهٔ سیزده تیر امسال چیه؟  پاسخ: چهارمِ تیرماهِ امسال، گروه پزشکی نامه میزنه به فرهنگستان که ما میخوایم در کنار دشتان که پونزده سال پیش تصویب شده، ماهینگی رو هم بهکار ببریم. چون دشتان قدیمیه و ماهینگی منظورمونو بهتر میرسونه. البته هزاران سال پیش همین واژه بهکار میرفته و رایج بوده. یکی دوتا واژهٔ کرونایی هم دو سال پیش تصویب شده بود که درخواست تجدیدنظر برای اونا رو هم میدن. فرهنگستان هم دهِ تیر، همون روزی که گروه بازاریابی جلسه داشت (و همون جلسه که نوهها هم اومده بودن و یه گوشه نشسته بودن!)، این چندتا واژهٔ پزشکی رو قبل از جلسهٔ بازاریابی مطرح میکنه و ماهینگی هم طبق نظر گروه پزشکی، در کنار واژهٔ دشتان تصویب میشه. بعدشم میرن سراغ واژههای حوزهٔ بازاریابی. سه روز بعدشم که سیزدهِ تیر باشه جواب نامهٔ گروه پزشکی رو م

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:08

۱. بعد از اینکه خانواده رو بدرقه کردم و پشت سرشون آب ریختم که زود برگردن و برگشتم و کلیدو انداختم و درو باز کردم و وارد خونه شدم، اولین سؤالی که برام پیش اومد این بود که اگه یکی در زد چی کار کنم. سؤال بعدی این بود که این سبزیای خردشدۀ داخل یخچال برای چیه و چی کارشون کنم. سؤال بعدی این بود که رب کجاست؟ و این مایع قرمزرنگ شیرین و غلیظِ تو یخچال شربت چیه. با یه کابینت ادویه مواجه بودم که فقط نمکشو میشناختم و استفاده میکنم. بهعلاوۀ انواع عرقیجات (بهجز بهارنارنج!) و کلی دمنوش و سبزی خشک که نمیدونستم چیان و خاصیتشون چیه. ۲. همه چیو صورتی خریدن. از آبکش و جارو بگیر تا پرده و جاکفشی. همه چی جز رنده که سفیده و هر بار هویج رنده میکنم نارنجی میشه و هر بار با خودم میگم یادم باشه رندۀ جهیزیهمو نارنجی بگیرم که نارنجی نشه. البته اگه اونا رم مامان و بابا خودشون تنهایی نرن بخرن. صدالبته که دستشون درد نکنه. ۳. همین که قانع شدن برای اینجا تلویزیون نخرن موفقیت بزرگیه و راضیام. برنامۀ خوبی هم اگه باشه تلوبیون هست دیگه. آنلاین میبینم اگه فرصتشو داشته باشم. کاش نیمهٔ مفقودالاثرم هم تلویزیونندوست باشه مثل من. که بچههامو بدون تلویزیون تربیت کنم ببینم چی از آب درمیان. ۴. مامان نسبت به پاک کردن برنج خیلی حساسه. ساعتها وقت میذاره و حتی برنج پاکشده رو هم پاک میکنه و چشم و گردنشو نابود میکنه که یه وقت برنجی که رنگش سفیدتره یا تیرهتره قاطی برنجا نشده باشه. من ولی نه؛ یه نگاه سرسری میندازم که سنگی چیزی توش نباشه و میپزم میخورم. این چند روزی که مامان اینجا بود نصف برنجا رو پاک کرده و برای نصفش فرصت نشد. گفت اونا رم بعداً میام پاک میکنم. منم دارم از اون پاکنشدهها استفاده میکنم که بع

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:08

صفحه بندی